|
روز مادر رو به همه مادر های دلسوز و مهربون تبریک میگم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 15:34 توسط سارا |
سلام بالاخره امتحانا تموم شد دلم برای همه تنگ شده همه..... میشه یه لبخند بزنی تو خیلی وبلاگ ها همش مینویسن: من این وبلاگ رو درست کردم تا غم ها مو-من این وبلاگ رو درست کردم چون تنهاو..... ولی باید بنویسیم:من این وبلاگ رو درست کردم چون بقیه رو شاد کنم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 9:30 توسط سارا |
سلام این عکسهایی که پایین گذاشتم نقاشی که رسول برایم کشید و خرسمه که عاشقشم شبها تو تختش کنارم میخوابه صبحا اول با او یه ۱۰ دقیقه حرف میزنم بعد میروم به مدرسه همونی است که رسول روز آخرش داشت میرفت... http://sara12.persiangig.ir/image/109.JPG http://sara12.persiangig.ir/image/108.JPG http://sara12.persiangig.ir/image/107.JPG http://sara12.persiangig.ir/image/105.JPG + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 19:24 توسط سارا |
سلام اگه حالمو می پرسین بد نیستم ولی مثل همیشه غروبا دلم میگیره مامانم میگه آدم وقتی مثل تو احساساتی باشه و به آدما وابسته باشه خوب وقتی ازشون دور شی معلومه داغون میشه به خدا نمیدونم دارم حسابی درس میخونم جزو ۳ نفر اول مدرسه شوم نمیونم چرا این آقا رسول تازگی ها اینقدر تو اونجا بی حوصله شده اشک پسرخالم محمد رو دراورده آخی دلم براش میسوزه محمد میگه ولش کنی همش تو خونه هست و خوابیده راستی به زودی آهنگ جدیدی میزارم + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 18:27 توسط سارا |
سلام دوباره جمعه شد و اومدم آپ کنم یه آهنگ دیگه گذاشتم رو وبلاگم اگر نخوند لطف کنین خبر بدین و حتما آپ پایینی رو بخونین ممنونم و در آپ پایینی نظر بدین این آپم رو نظر نذاشتم پس در آپ پایینی نظر بدین مرسی + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 11:17 توسط سارا |
سلام دیروز زسول آقا بهم گفت از چیز های مختلف بنویس و من قبول کردم و از این به بعد توی این وب از مدرسه ام و... مینویسم. روزی که رسول و محمد داشتن از ایران خارج میشدم تا صبح خوابم نبردو گریه میکردم چون میدونستم بعد اونا هیچ کس پا به خونه ما نمیزار. همه چی دست به دست هم داده بودن تا من گریه کنم. ساعت ۳ صبح راه افتادیم تو راه گریه میکردم وقتی مامانم و رسول با هم حرف میزدن حواسشون به من نبود من ... به فرودگاه که رسیدیم هیچ کس گریه نمیکرد و سارا همش بغض هایش رو تو گلوش به زور فرو میکردو از ته دل گریه میکرد درست و حسابی نتونست باهاشون خدافظی کنه اینقدر جمعیت دور و ورشون بودن که جایی برای سارا نبود تا اومد برای آخرین بار چهرشون که مثل ستاره برق میزد ببینه از پله رفتن بالاو هنوز که هنوزه داغش رو دل سارا مونده. اون لحظه هیچی مثل گریه سارا رو آروم نمی کرد برای همین... دیگه زار زدم سارا پشت ویترین منتظر اونا بود همین جور که گریه میکرد از ته دلش ازشون میخواست برگردن تا سارا دوباره ببینتشون اما... بعد که همه از فرودگاه خارج شدیم همه فامیل گذاشتن رفتن و سارا موندو دل شکسته یه عالمه بغض و گریه.. تا که سرویس اومد و رفت مدرسه تو مدرسه دائم دوتاش میگفتم سارا چیه چرا اینقدر ناراحتی ؟چیزی شده؟حالت خوبه؟ سرم داشت از در میترکید دلم میخواست بگم ترخدا ولم کنین تنها بزارین.بزارین تو حال خودم باشم ولی.. ظهر که اومدم هیچ کس جز دل شکسته سارا خونه نبود سارا نشت پایه کامپیوتر و پاور پیندی که درست کرده بود دید و شروع کرد به گریه کردن فکر کنم اون روز بدترین روز زندگی و تلخ ترین خدافظی سارا بود. دلم خیلی گرفته رسول جان قول میدم این آخرین نوشته ی غمنگیز من باشد غروب جمعه ۱۳۸۷ نامرد کسی که این آپم رو نخونه و نظر بده رسول و محمد خیلی دوستون دارم. + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 16:0 توسط سارا |
سلام آقا محمد و رسول میخوام اگه اومدین تو وبلاگم بدونین خیلی از دستتون گله دارم من این همه آدرس وبلاگ بهتون دادم ولی یه نگاه هم نکردیم که بیبینین من براتون چی نوشتم و چی میگم... ولی هرجا هستین بدونین من همیشه به فکرتون هستم. راستی شما ۱سال و ۳ ماه و ۱ روز و ۸ ساعت ۴۲ دقیقه دیه میاین ایران من همچنان منتظرم. عیدتون هم مبارک. دوستون دارم با حسی به گرمی خون ایستاده ام شوق بودن نیست با من بروم یادتون نره به وبلاگ دیگرم هم سر بزنید http://www.ast.blogfa.com/ممنونم نظر هم یادتون نره بدین ها! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 16:13 توسط سارا |
سلام حالتون خوبه؟؟؟ نامه که نتونستم براتون بفرستم ولی این یک نامه خیلی کوچولوی برای شما دو تا دوباره سلام امیدوارم همیشه سرسبز و خرم باشین مثل آب بینی من خیلی دلم براتون تنگ شده و امید وارم همیشه وهرکجا که هستید بدانید من بیاد شما هستم و شما رو فراموش نمیکنم. خداحاقظ در هر حال همیشه موفق باشین باشین. همیشه همیشه شاد باشین بخاطره هر کسی که دوسش دارین. خداحافظ. دلتنگ شما سارا + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 17:11 توسط سارا |
|
| ||||||